X
تبلیغات
رایتل
نجوا با امام (ره)  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 22 بهمن 1388

فتنه همچون گرگ بیدار و شبی آشفته بود

ابر شیطان در مه تردید بهمن خفته بود

نسل خنجر خورده با شیطان تبانی می نمود

سگ پرستی گرگ ها را دیده بانی می نمود

غنچه های یاس زسر چکمه پرپر می شدند

لاله ها هم یک یه یک تسلیم خنجر می شدند

ناگهان از آن سوی غربت نگار آمد پدید

در زمستان یک نشانی از بهار آمد پدید

فصل طغیان، فصل عصیان، فصل شیطان ها گذشت

روزهای بی سرانجامی انسان ها گذشت

آمدی و با حضورت مشق شب را خط زدی

پرتوی از نور بر کاشانه ظلمت زدی

شعله "امن یجیبت" در دل شب درگرفت

مکتب سرخ شهادت عاشقی از سر گرفت

ای حضورت انعکاس سادگی، لبخند یاس

در وجودت یک جهان آزادگی، فرزند یاس

از تبار عشق بودی و تو را نشناختیم

اعتبار عشق بودی و تو را نشناختیم

بر دل آیینه ها اینک غبار افتاده است

آرمان های بلند از اعتبار افتاده است

بی حضور تو بلور مرد بودن ها شکست

سنت غم، از دل زخمی زدودن ها شکست

سر به بازار خوارج گاه و بی گه می زنیم

تشنه ایم و بر سراب عدل، له له می زنیم

مانده ایم و حسرت آن روزها را می خوریم

حسرت خورشیدهای باخدا را می خوریم

نعش های زرد بر روی زمین جا مانده است

وحشی طوفان در این هنگامه تنها مانده است

دل خوشیم ای وای بر پس مانده عشق و جنون

خالی از فریاد فرهاد است کوه بیستون

آه اینک در ستیز آتش و نان می رویم

رو به سوی وادی قحطی ایمان می رویم

وای می ترسم از آن روزی که گمراهم کنند

دکّه های دین فروشی غافل از راهم کنند

این هجوم ملتهب در خویش می کوبد مرا

از میان خاطرات سبز می روبد مرا

آه، آن سوی هبوط آیا عروجی مانده است؟

زین همه آشفتگی راه خروجی مانده است؟

ای رفیق روشن آیینه یک بار دگر

می شود آغاز بنمایی تو پیکار دگر؟

می شود چشم شفق را باز بارانی کنی؟

می شود دریای ایمان را تو طوفانی کنی؟

رنگی از پیراهن گل بر بهار ما بزن

جرعه سبز کرامت را به کار ما بزن

ای شکوه کوه در مه پاک کن ابهام را

ای اهورا مرهمی ده غربت اسلام را !!!

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟ چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟

خدمات وبلاگ نویسان جوان