X
تبلیغات
رایتل
درون معبد هستی...  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1388

بشر، در گوشة محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس سجادة صد نقش حسرت های هستی سوز

به دستش خوشة پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ

نگاهی می کند، سوی خدا، از آرزو لبریز

به زاری از ته دل یک «دلم می خواست» می گوید

شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده است. 

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است!

زمین و آسمانم نورباران است!

کبوتر های رنگین بال خواهش ها

بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند

صفای معبد هستی تماشایی است

ز هر سو ، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد

جهان در خواب

تنها من، در این معبد، در این محراب:

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند

که من، تا روی بام ابرها پرواز می کردم،

از آنجا با کمن کهکشان، تا آسمان عرش می رفتم

در آن درگاه، درد خویش را فریاد می کردم!

که کاخ صدستون کبریا لرزد

مگر یک شب از این شب های بی فرجام

ز یک فریاد بی هنگام

به روی پرنیان آسمان ها، خواب در چشم خدا لرزد

دلم می خواست؛ دنیا رنگ دیگر بود

خدا با بنده هایش مهربان تر بود

از این بیچاره مردم یاد می فرمود!

دلم می خواست زنجیری گران، از بارگاه خویش می آویخت

که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر

ز درد خویشتن آگاه می کردند

چه شیرین است وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد

چه شیرین است اما من،

دلم می خواست؛ اهل زور و زر، ناگاه

ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند

دلم می خواست دنیا خانه مهر و محبت بود

دلم می خواست مردم، در همه احوال با  هم آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی کردند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند،

 ازین خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند

چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است

چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی، در آسمان دهر تابنده است

چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است

                         دلم می خواست دسدست مرگ را از دامن امید ما، کوتاه می کردند!

                         در این دنیای بی آغاز و بی پایان

                         در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند

                         خدا، زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد!

                         نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد!

                         نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد؛

                         نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد؛

                         همین ده روز هستی را امان می داد!

                       دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان می داد!

دلم می خواست عشقم را نمی کشتند

صدای آرزویم را –که چون خورشید تابان بود- می دیدند

چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند

گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

به باد نامرادی ها نمی دادند

به صد یاری نمی خواندند

به صد خواری نمی راندند

چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند

دلم می خواست یکبار دگر او را کنار خویش

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم،

دلم یکبار دیگر همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد

دلم می خواست دست عشق –چون روز نخستین- مستی ام را زیرو رو می کرد!

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت

پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش وا می کرد

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!

بهشت عشق می خندید

به روی آسمان آبی آرام

پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند.

به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می کرد...

مگو: «این آرزو خام است!»

مگو: «روح بشر همواره سرگردان و ناکام است!»

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛

وگر این آسمان در هم نمی ریزد؛

بیا تا ما «فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

به شادی «گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم!»  

 

فریدون مشیری

 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟ چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟

خدمات وبلاگ نویسان جوان