X
تبلیغات
رایتل
مولای عشق  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 2 دی 1388

اینم یه متن ادبی به قلم خودم برا اونایی که گفتند نوشته های خودم رو هم بذارم

 

قلب عشق می تپد، لحظه ها رنگ حماسه به خود می گیرد، هوا به تلاطم در می آید، دست می لرزد، در اندیشه طوفان به پا می شود، بغض گره خورده گلوگیر می شود و اشک جاری می گردد، آنهنگام که قلم به دست می گیرم تا از تو بنویسم یا حتی فقط نام تو را به دل کاغذ بنگارم. آقای عشق! بی تو من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، نگاهبان سکوتم و اینک که هاله ی عاشورایی تو فرامان گرفته است نشسته ام تا با تو بگویم و راستی که در این هاله های اهورایی است که حرف زدن اصالت دارد.

ای حسین (ع)! ای شیواترین قصیده روزگار، در عصر حادثه دستان التماسمان به امید استجابت تو هر صبح و شام در افق سبز دعا طلوع 

می کند. لب های باغ سینه مان، از عطش گل استجابت تو ترک گرفته و یم نیستان ناله در کوچه پس کوچه های بی کسی دلمان به فریاد آمده است.

آقای مهربان! آن روز که نگاه سبزت را بر شاخه های خشکیده آویختی و موسیقی دلت گفت صدای نفس های بهار را حتی می توان زیر خروارها زمستان شنید، ما شنیدیم و هزار و چهارصد سال است که می شنویم و هز لحظه دلباخته تر می گردیم و من در حیرتم که چگونه صدای بهار تو را نیزه ها نفهمیدند و چگونه خنجر سرد را طاقت نشستن بر حنجر گرم تو بود؟!!! و تو که سال ها سکوت قوم بر دوش مجروحت سنگینی می کرد، ایستادی در محدوده ی خالی عصر و هجوم گردبادهای عاصی ایستادنت را زخم می زد، ایستادی در هجوم طوفان های گستاخ، و حدیث ایستادنت کوه را طعنه می زد. ایستادی تا ظلم را ریشه کن کنی و افتادی تا لوای آزادی را تا همیشه تاریخ ایستاده نگه داری و به راستی که روزی مانند روز تو نیست، آنهنگام که زمین شاهبال گسترده ی جبریل بود زیر پایت، آسمان شکوه اهورایی خدا بر بالای سرت، افق لبخند جاوید طلوع در پیش رویت و دشت جولانگاه رهایی در برابرت، تو و همه یاران دلاورت هم پیمان شده بودید که وهم این خاک را وجب به وجب به خون خویش بشویید. آن روز خشم تیز خنجر با چشم خویش قدقامت نیلوفرها و رکوع بنفشه ها را به نظاره نشست و شمشیرهای عریان نخل های ایثار را دیدند که از ساحل حماسه بی سر دویدند و از حیرت این حادثه قلب آسمان شکافت و عشق خود را شناخت و جهان هنوز که هنوز است از جراحت عاشورای تو خسته است و درمانده، و در شگفتی که چه روزی بود آن روز و تو که بودی؟!!! تو که جانت زمزم عشق بود و دلت کعبه دوست داشتن و نگاهت رسول آشنایی و دست تو نگهبان امین امانت و آن انگشتری، یادگار آشکار ولایت.

ای حسین! ای که رگ عشق شریعه از تو خون می یافت و آسمان سر به دامان تو سکون می گرفت، تو و یارانت آن روز چه زیبا دل از مقطع شعر غیاب کندید و چه زیباتر به مطلع شعر حضور پیوستید.

ای حسین! ای خورشید پاره پاره‏ی عشق! ای شکوه آیینه جهان! تا ابد عشق از رد گام های تو سبز می شود.

یا ثارالله! خون شاهدان کربلایت و عطر گل های عاشورایت تا همیشه ی تاریخ جاوید خواهد ماند و می دانم و خوب می دانم که در این غبارستان وهم آلود، طلوع مقدس چشمان تو تنها نگاهی است که بی واسطه به عرش می رسد. آه ای صبور! در بیکرانگی غربت مباد دستان وامانده مان را جواب کنی، محتاج یک جرعه از محبت توییم یا اباعبدالله. 

 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟ چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟

خدمات وبلاگ نویسان جوان